یک سالمه همه من و دوست دارن و نازم می دن …. خاله ام به مامان می گه: «یعنی چی که دخترت اینقدر خوشکل شده آخه بزرگ بشه چی می شه... »هر کی از راه می رسه یه ماچ تقدیم به صورت کوچیک و ظریفم
میکنه و چندی نمی گذره که لپم می شه لبو از حساسیت ....
آره من به دنیا اومدم و یه سال گذشته و هنوز برای همه شیرینم .... همه من رو دوست دارن و من از این بین کسی غیر از مامانم رو نمی بینم و فقط اون رو دوست دارم تا اونجایی که وقتی زبون باز می کنم و مامانم جلوی مزون لباس عرس ازم می پرسه : « یلدی ! (مامانم من و اینطوری صدا می زد اون موقع ها ) وقتی بزرگ شدی
می خوای با کی عروسی کنی ؟ » من بیچاره و از همه جا بی خبر هم بدون درنگ می گفتم با تو!!!
حالا 6 سالمه دندونام به شکل فجیعی افتاده و نمی تونم سین و شین و جدا از هم تلفظ کنم و همه باهام از این بابت شوخی می کنن. 6 سالمه و از همه ی بچه های خونواده کوچیک ترم و همه من و به عنوان کوچیکترین فرد خونواده به شکل های مختلف ناز می دن. آره بازم همه من رو دوست دارن و این یعنی بهشت! هیچ کس بهم «تو» نمی گه! حتی مواقعی که حق نیما (داداش بزرگم ) و می خورم هم هیچ کس اعتراضی بهم نمی کنه ... چرا؟ چون من از همه کوچیکترم و همه من و دوست دارن و .... خلاصه دیگه....
حالا 10 سالمه دیگه داره کم کم یه چیزایی حالیم میشه ... بگذریم که من همیشه از هم سن و سالام یه چیزایی یعنی خیلی چیزایی!! بیشتر می دونستم... توی ده سالگی هم همه من رو دوست دارن و بهم احترام می ذارن... آره احترام می ذارن چون دارم می فهمم که می تونم یه خواسته هایی داشته باشم. همه من رو دوست دارن
و من ... ولی من علاوه بر اینکه مامانم رو دوست دارم و می پرستمش یک نفر دیگه رو هم دوست دارم. خیلی از اینجا دور نیست نزدیکه اونقدر نزدیک که می تونم از روی تراس اتاق هر روز صبح و ظهر و شب ببینمش ... اونم گاه گداری یه نگاه هایی میندازه و من سریع خودم رو قایم می کنم. هرچی باشه من یه دختر بچه ام و رویا بافی تنها کاریه که فعلا بلدم. توی رویای من اون من و تا به حال ندیده و فکر نمی کنم بدونه اصلا ما اینجا زندگی می کنیم..... این رویای من چندین سال ادامه پیدا کرد تا ....
12 سالم شد بعد شد 13 بعدش 14 اومد و اون هنوز اونجا بود و من فکر می کردم یه راز کوچیک دارم که مال خودمه ... درسته که دیگه یه مقداری سنم بالا رفته بود ولی هنوزم رویاهام سر جاش بود توی رویای 14 سالگی من هنوز هم اون نمی دونست من کیم و فقط من بودم که اون رو نگاه می کردم ... گذشت ... خیلی گذشت ... سال و ماه و روز اومد من تصمیم گرفتم اون رویا رو تموم کنم و خودم رو بهش نشون بدم چون دیگه فکر می کردم الان دیگه وقتشه وقت اینه که اونم من رو ببینه شاید بفهمه که منم دوستش دارم ولی.... رویاهام توی یه ثانیه همه اش دود شدو رفت هوا چون توی همه این مدت اون می دونست که من اینجا این گوشه وامیستم و نگاش می کنم .... و وقتی من اون تصمیم لعنتی رو گرفتم دیگه نیومد که من و ببینه....
حالا دیگه من دبیرستانیم فکر کنم 16 سالمه خودم رو خیلی بزرگ می بینم و حس می کنم خیلی چیزا می دونم ... (خب همه اینطورین دیگه مگه چیه ؟!) هنوزم مامانم رو دوست دارم ولی روز به روز دورتر می شیم از همدگیه. دیگه وقت اون رسیده که من از نصیحت بی زار باشم و اون به جای اینکه راه و رسم دوست بودن با من رو یاد بگیره فقط نصیحت می کنه... هنوزم دوستش دارم ولی دلم کسی جدای اون رو می خواد ... روزهای دبیرستان با نصیحت های مامان و خودم و گفتن اینکه « ایش این دیگه کیه » و « از این خوشم نمیاد » و هزار جور وسواس دیگه تموم شد و رفتم پیش دانشگاهی .... و اون موقع بود که فکر کردم بزرگترین رویای زندگیم رو پیدا کردم و هیچ موقع از دستش نمی دم... مهربون شدم واسش ... سعی کردم همیشه در کنارش باشم و توی مشکلات بهش کمک کنم ولی بعد از این همه روزایی که رویاهام رو ساخته بودم و البته اون کمکم کرده بود رویای اون ور آب و زندگی اونجا و پول پله بابا همه ی رویاهای من رو باز هم و برای چندمین باز دود کرد و رفت هوا ....
پیش دانشگاهی هم تموم شد و من کنکور قبول نشدم و موندم پشت کنکور بدون هیچ رویایی ... دیگه سعی
می کردم رویا نسازم یا اگه می سازم خودم فوتش کنم که خراب شه .... حتی به جای رویا ساختن و شاهد خراب شدنش بودن رویای دیگران رو خراب می کردم و لذت می بردم وفکر می کردم دارم زندگی می کنم و روزهای خوبی دارم ... حالا به جای یه نفر چندین نفر بودن که دوستشون داشتم ... البته دوسشون نداشتم و این رو بارها به خودم می گفتم. تنها کسی رو که اون موقع دوست داشتم خودم بودم و اجازه نمی دادم کسی این عشق رو خراب کنه ... کسی رو توی خلوت خودم راه نمی دادم و این بهترین شرایط برای زندگی بود ...... شلوغی دور و برم من رو از نصیحت های مامان دور نگه داشت و خیالم راحت بود و البته هنوز هم همه من رو به عنوان کوچیک ترین فرد توی خونواده دوست داشتند و بیرون از اون هم همه من رو دوست داشتند و یه حساب دیگه روی من باز می کردند.... زندگی به کام من بود و در حال پادشاهی بودم....
قبولی دانشگاه و بیست سالگی یه حس دیگه ای رو در من بزرگ کرد و رشد داد... دیگه آدم های دور و برم ذره ای برام مهم نبودن از اون همه شلوغی خسته بودم و دنبال سرپناهی برای آرامش ...
من اون آرامش و پیدا کردم و یه رویای جدید ازش ساختم ... خودم و برای با اون رویا موندن تغییر دادم و شدم یه آدم رویایی برای اون ... حالا باز هم من یه رویای خصوصی داشتم براش جون می دادم ....
.
.
.
حالا چند ماهی از اون رویا گذشته روزهای به شدت خوبی رو با هم داشتیم و داریم ولی منی که اینقدر انعطاف پذیر شدم در برابرش ... منی که اینقدر خود خواه بودم ولی حالا اون رو حتی به خودم ترجیح می دم بازم بعد از این چند ماه رویایی تنهای تنهام و .....
احساس می کنم هنوز هم همون دختربچه سرخوشم که راه به راه برای خوش رویا می ساخت و ....
این تنهایی رو دوست ندارم .... من رویای خودم و می خوام دلم واسش تنگ می شه اگه نباشه و اگه دلم تنگ بشه می زنم زیر گریه و این خیلی بده .....
پی نوشت : I Want My Dreams Back ….. !