درباره نویسنده
یلدا
وقتی همه چیز روی محور من و تو میگرده! دیگه نیازی نیست معرفی کنم! پس من منم با همه عیب ها و ایراداتی که دارم ......
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • کی گفته بهار خوبه؟
  • من یه دختر بچه ی خیالبافم و خیلی احمقم ... !
  • خاطره بازی....!
  • چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی....!
  • کچلم کن.....!
  • گرمه ... خیلی گرمه...!
  • از مرگ...!
  • یه خاطره ی نه چندان دور ولی دور شدنی...!
  • کاشکی...!
  • من و روزهای دل تنگی.....!
  • قاب پنجره ی اتاقِ دوست داشتنی من...!
  • روزنوشت...!
  • یکی منو فریاد بزنه....!
  • یه خستگی و یه شاملو ...!
  • رویای شماره اول...!
  • امروز.... یه روز خوب.... یه اتفاق خوب.... یه حافظ....!
  • یه چیز یکم لوس یکم با مزه یکم بی مزه ولی کلی هیجان انگیز....!
  • خنده های من...یه روز مثل همیشه....
  • یه چیزی شبیه ....
  • یعنی دارم پیر می شم؟!
  • بدون شرح...!
  • یه روز یه معجزه!
  • ایستگاه...
  • اولین اتفاق سال 89....
  • عید و عاشقانه های کوچک من...
  • عید .... مجالی برای زندگی...!
  • عشق را ای کاش....
  • شهرداری و کلی خاطراه که بی توجه اومدن و رفتند....
  • صندلی گردون....
  • یه چیزی...
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
دوستان من
  • شریفیه دانا!!!!!
  • توکای مقدس
  • صید قزل آلا در اینترنت
  • مداد سیاه من
  • سگ وب گرد
  • من یک گوساله ام
  • چرت نوشته های کسی که وجود خارجی ندارد!!
  • هذیان های یک ضعیفه!
  • ابرک شلوار پوش
  • کافه کافکا
  • کافه نادری
  • ضندگی
  • صدای منه بی صدا
  • جیران
  • هفت
  • باشگاه مشتریان نشر چشمه
  • انجمن دختران پشت بام نشین...!
  • سحر بابا
  • صدای بی صدا (همزاد من...!)
  • بانوی گیلاس و گندم
  • پیدای پنهان...!
  • only love
  • استغاثه در تند باد
  • واریته
  • تنها ترین غریبه
  • موج سودا
  • سفرنامه دیدنو
  • دست نوشته های یک مغز خاموش
  • یادداشت های یک معدنچی /نقد فیلم
  • پیلا پیلا
کدهای اضافی کاربر


Bahar-20 بهاربيست

كدهای جاوا وبلاگ

وبلاگ
صدای بی صدا.....
اینجا ته ته کوچه های دنیاست. کوچه ما خونه ما خیابون ما... عشق همینجاست......
کی گفته بهار خوبه؟
نویسنده: یلدا - ۱۳٩٠/٢/٢۳

می گن روزهای بهاری خیلی دلچسبه و خیلی خیلی قشنگه و به شدت آدم لذت می بره از اینکه بهاره ....
توی آینه به خودم و قیافه ام و موهای بهم ریخته ام یه نگاهی می ندازم و دلم می خواد به زمین و زمان ناسزا بگم ... !
احساس می کنم هنوز تابستون و گرماش نیومده همه چی در حال خیس شدنه ... گرمه ! همه جا شرجیه و رطوبت داره و به قیافه ها نگاه که می کنی انگار یه لایه از .... روی صورتشون نشسته.....!
از صبح که پاشدم فکر می کنم بار هزارمیه که می رم و صورتم رو می شورم و موهام رو سشوار می کشم ولی بازم همون گندیم که هستم.....! فکر کنم آخر بهار که برسه دیگه مویی نداشته باشم، چون یا خودم از ته کچلش می کنم یا اینکه سشوار عزیزم لطف می کنه و همه رو می ریزونه!!!!
.
.
.
.
کاری جز ورق زدن دفتر های دست نویس روی هم تلنبار شده ام ندارم....
می خونم و یاد اون یه نفری می افتم که حتی نمی فهمه من چمه ولی بازم یه ریز و بدون وقفه نظر می ده ....!
«حال شب های مرا همچو منی داند و بس
تو چه دانی که شب سوختگان چون گذرد؟!»
.
.
.
برداشت غلط دیگران رو از حرفت -حتی اگه یه جمله ساده باشه- حتی اگه خودت رو به آب و آتیش هم بزنی نمی تونی عوض کنی! تو این جور موارد آدما همون کله شقی هستند که هستند....! به قول یه دوستی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم : در این جور مواقع عینک آفتابی بزن رفیق ..... اینطوری حتی اگه وجدان درد هم گرفتی کسی نمی فهمه...!

 

پی نوشت) جمعه ی افتضاحی بود...! ببخشید که یه پرنسس غرغرو شدم...


ادامه مطلب ...
نظرات ()



من یه دختر بچه ی خیالبافم و خیلی احمقم ... !
نویسنده: یلدا - ۱۳٩٠/٢/۱

یک سالمه همه من و دوست دارن و نازم می دن …. خاله ام به مامان می گه: «یعنی چی که دخترت اینقدر خوشکل شده آخه بزرگ بشه چی می شه... »هر کی از راه می رسه یه ماچ تقدیم به صورت کوچیک و ظریفم
 میکنه و چندی نمی گذره که لپم می شه لبو از حساسیت ....
آره من به دنیا اومدم و یه سال گذشته و هنوز برای همه شیرینم .... همه من رو دوست دارن و من از این بین کسی غیر از مامانم رو نمی بینم و فقط اون رو دوست دارم تا اونجایی که وقتی  زبون باز می کنم و مامانم جلوی مزون لباس عرس ازم می پرسه : « یلدی ! (مامانم من و اینطوری صدا می زد اون موقع ها ) وقتی بزرگ شدی
می خوای با کی عروسی کنی ؟ » من بیچاره و از همه جا بی خبر هم بدون درنگ می گفتم با تو!!!

حالا 6 سالمه دندونام به شکل فجیعی افتاده و نمی تونم سین و شین و جدا از هم تلفظ کنم و همه باهام از این بابت شوخی می کنن. 6 سالمه و از همه ی بچه های خونواده کوچیک ترم و همه من و به عنوان کوچیکترین فرد خونواده به شکل های مختلف ناز می دن. آره بازم همه من رو دوست دارن و این یعنی بهشت! هیچ کس بهم «تو» نمی گه! حتی مواقعی که حق نیما (داداش بزرگم ) و می خورم هم هیچ کس اعتراضی بهم نمی کنه ... چرا؟ چون من از همه کوچیکترم و همه من و دوست دارن و .... خلاصه دیگه....

حالا 10 سالمه دیگه داره کم کم یه چیزایی حالیم میشه ... بگذریم که من همیشه از هم سن و سالام یه چیزایی یعنی خیلی چیزایی!! بیشتر می دونستم... توی ده سالگی هم همه من رو دوست دارن و بهم احترام می ذارن... آره احترام می ذارن چون دارم می فهمم که می تونم یه خواسته هایی داشته باشم. همه من رو دوست دارن
 و من ... ولی من علاوه بر اینکه مامانم رو دوست دارم و می پرستمش یک نفر دیگه رو هم دوست دارم. خیلی از اینجا دور نیست نزدیکه اونقدر نزدیک که می تونم از روی تراس اتاق هر روز صبح و ظهر و شب ببینمش ... اونم گاه گداری یه نگاه هایی میندازه و من سریع خودم رو قایم می کنم. هرچی باشه من یه دختر بچه ام و رویا بافی تنها کاریه که فعلا بلدم. توی رویای من اون من و تا به حال ندیده و فکر نمی کنم بدونه اصلا ما اینجا زندگی می کنیم..... این رویای من چندین سال ادامه پیدا کرد تا ....

12 سالم شد بعد شد 13 بعدش 14  اومد و اون هنوز اونجا بود و من فکر می کردم یه راز کوچیک دارم که مال خودمه ... درسته که دیگه یه مقداری سنم بالا رفته بود ولی هنوزم رویاهام سر جاش بود توی رویای 14 سالگی من هنوز هم اون نمی دونست من کیم و فقط من بودم که اون رو نگاه می کردم ... گذشت ... خیلی گذشت ... سال و ماه و روز اومد من تصمیم گرفتم اون رویا رو تموم کنم و خودم رو بهش نشون بدم چون دیگه فکر می کردم الان دیگه وقتشه وقت اینه که اونم من رو ببینه شاید بفهمه که منم دوستش دارم ولی.... رویاهام توی یه ثانیه همه اش دود شدو رفت هوا چون توی همه این مدت اون می دونست که من اینجا این گوشه وامیستم و نگاش می کنم .... و وقتی من اون تصمیم لعنتی رو گرفتم دیگه نیومد که من و ببینه....

حالا دیگه من دبیرستانیم فکر کنم 16 سالمه خودم رو خیلی بزرگ می بینم و حس می کنم خیلی چیزا می دونم ... (خب همه اینطورین دیگه مگه چیه ؟!)  هنوزم مامانم رو دوست دارم ولی روز به روز دورتر می شیم از همدگیه. دیگه وقت اون رسیده که من از نصیحت بی زار باشم  و اون به جای اینکه راه و رسم دوست بودن با من رو یاد بگیره فقط نصیحت می کنه... هنوزم دوستش دارم ولی دلم کسی جدای اون رو می خواد ... روزهای دبیرستان با نصیحت های مامان و خودم و گفتن اینکه « ایش این دیگه کیه » و « از این خوشم نمیاد » و هزار جور وسواس دیگه تموم شد و رفتم پیش دانشگاهی .... و اون موقع بود که فکر کردم بزرگترین رویای زندگیم رو پیدا کردم و هیچ موقع از دستش نمی دم... مهربون شدم واسش ... سعی کردم همیشه در کنارش باشم و توی مشکلات بهش کمک کنم ولی بعد از این همه روزایی که رویاهام رو ساخته بودم و البته اون کمکم کرده بود رویای اون ور آب و زندگی اونجا و پول پله بابا همه ی رویاهای من رو باز هم و برای چندمین باز دود کرد و رفت هوا ....

پیش دانشگاهی هم تموم شد و من کنکور قبول نشدم و موندم پشت کنکور بدون هیچ رویایی ... دیگه سعی
 می کردم رویا نسازم یا اگه می سازم خودم فوتش کنم که خراب شه .... حتی به جای رویا ساختن و شاهد خراب شدنش بودن  رویای دیگران رو خراب می کردم و لذت می بردم وفکر می کردم دارم زندگی می کنم و روزهای خوبی دارم ... حالا به جای یه نفر چندین نفر بودن که دوستشون داشتم ... البته دوسشون نداشتم و این رو بارها به خودم می گفتم. تنها کسی رو که اون موقع دوست داشتم خودم بودم و اجازه نمی دادم کسی این عشق رو خراب کنه ... کسی رو توی خلوت خودم راه نمی دادم و این بهترین شرایط برای زندگی بود ...... شلوغی دور و برم من رو از نصیحت های مامان دور نگه داشت و خیالم راحت بود و البته هنوز هم همه من رو به عنوان کوچیک ترین فرد توی خونواده دوست داشتند و بیرون از اون هم همه من رو دوست داشتند و یه حساب دیگه روی من باز می کردند.... زندگی به کام من بود و در حال پادشاهی بودم....

قبولی دانشگاه و بیست سالگی یه حس دیگه ای رو در من بزرگ کرد و رشد داد... دیگه آدم های دور و برم ذره ای برام مهم نبودن از اون همه شلوغی خسته بودم و دنبال سرپناهی برای آرامش  ...

من اون آرامش و پیدا کردم و یه رویای جدید ازش ساختم ... خودم و برای با اون رویا موندن تغییر دادم و شدم یه آدم رویایی برای اون ...  حالا باز هم من یه رویای خصوصی داشتم براش جون می دادم ....

.

.

.

حالا چند ماهی از اون رویا گذشته روزهای به شدت خوبی رو با هم داشتیم و داریم ولی منی که اینقدر انعطاف پذیر شدم در برابرش ... منی که اینقدر خود خواه بودم ولی حالا اون رو حتی به خودم ترجیح می دم بازم بعد از این چند ماه رویایی تنهای تنهام و .....

احساس می کنم هنوز هم همون دختربچه سرخوشم که راه به راه برای خوش رویا می ساخت و ....
این تنهایی رو دوست ندارم .... من رویای خودم و می خوام دلم واسش تنگ می شه اگه نباشه و اگه دلم تنگ بشه می زنم زیر گریه و این خیلی بده .....

 

پی نوشت : I Want My Dreams Back ….. !

 

نظرات ()



خاطره بازی....!
نویسنده: یلدا - ۱۳٩٠/۱/٢٠

من دوست دارم که هر چیزی رو که ازش یه خاطره ای دارم خشک کنم و توی اتاقم بذارم تا هر وقت که یاد اون خاطره می افتم نگاش کنم ... یا بهتر بگم هر موقع اون رو میبینم یاد اون خاطره بیوفتم...

«کاش میشد لحظه ها رو هم خشک کرد و یه گوشه ای از اتاق نگهشون داشت ... » این جمله رو میگم و بر میگردم به دیوار اتاقم که پر از عکس شده یه نگاه می کنم ... روی اون دیوار همه ی لحظه های قشنگی که داشتم خشک شدن و او بالا جا خوش کردن...

ولی همه ی چیز هایی که آدم داره رو نمی تونه خشک کنه و پیش خودش نگه داره ... چشم هام رو می بندم و به یاد دوست های دوران دبیرستانم می افتم و اونا رو خشک شده توی گوشه اتاقم فرض می کنم ... از ترس چشم هام رو باز می کنم و نمی دونم به خاطر ترس بود یا چیز دیگه می زنم زیر خنده ...

به دسته گل رز خشک شده ی گوشه ی میزم که پشت لپ تاپمه یه نگاه می ندازم ... یه روز خوب بود که این رو واسم آوردن واقعا زیباست هرچند طراوت و تازگی روز اولش رو نداره ولی پر از خاطره ست ... به اون لیوان بغلش نگاه می کنم که از تک تک گلهای توش خاطره دارم و آخر سر می رسم به انار خشک شده ی جلوی لیوان که بهترین و قشنگ ترین خاطره ی زندگی منه ...

اینجا ، توی این غار دنج و قدیمی من* بهترین خاطره های دنیا جمع شدن که با دیدنشون دیگه الکی شروع نکنم به غر غر کردن ... حالا دیگه وقتشه که روی پیشونیم رو پاک کنم و بنویسم با احتیاط وارد شوید و سکوت را رعایت کنید.....

 

 

پی نوشت 1) * غار دنج و قدیمی همون اتاقمه که بهترین فکر های دنیا توی اون به ذهنم می رسه و بیشترین خیالبافی ها رو می تونم اینجا وقتی تنهام انجام بدم ...

پی نوشت 2) من آدم به شدت خاطره بازی هستم هر چند تلخ و ناراحت کننده...!

نظرات ()



چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی....!
نویسنده: یلدا - ۱۳٩٠/۱/۱٧

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

بازم همه چی از یه شعر ساده شروع شد ، که فکر نمی کنم این شعر همچین هم ساده باشه. دوست دارم فریاد بزنم و این شعر رو بخونم و همه واستن و فقط به من گوش بدن ....!
گوش می دم... با دقت هم گوش می دم.... خیلی سعی می کنم که خیلی با دقت گوش بدم....
بعدش به نظر هایی که برای این آهنگ ارسال کرده بودند یه نگاهی می کنم.....! همه این آهنگ رو مثل من با دقت گوش کرده بودند و همه مثل من سعی کرده بودند  که با دقت گوشش بدن ...  یکی ناراحت شده بود ، یکی دلش گرفته بود ... یکی یاد روزهای خوبش افتاده بود و یکی دیگه ....
همه بعد از گوش کردن این آهنگ یه حسی داشتند ولی من چی؟! من هیچ چیزی رو حس نمی کنم انگار رفته باشم .... اما کجا؟! درست روی مدار صفر درجه
فکر می کنم تمام اون احساسات بهم هجوم آوردن ولی یه جور بدجوری حمله ور شدن که دیگه چیزی رو حس نمی کنم....!
گوش میدم....!    
«من بودم و چشمان تو.....!»
«چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی...! »

پی نوشت: این جایی رو که توش پرت شدم به شدت دوست دارم.....! یه ماژیک برمیدارم و درشت روی پیشونیم مینویسم «مزاحم نشوید...!»

نظرات ()



کچلم کن.....!
نویسنده: یلدا - ۱۳۸٩/٦/٢

به این فکر می کنم که اگه من کچل بشم چی می شه؟! نه باید بگم اگه کچل کنم چی می شه چون بزنم به تخته موهام به اندازه کافی قوی هست که تا سالهای سال بر تخت پادشاهی بشینه...! به این فکر می کنم که اگه من آدم با اعتماد به نفسی هم بودم این کار و می کردم؟!
بعدش دوباره به این فکر می کنم که من دخترم ، کچل کنم که چی بشه.... بعدش به این فکر می کنم که خب این کچلی اجباری تقویت می کنه موهام رو ..... و... همینطوری سیل فکرهای پرت و پلاست که توی ذهنم درباره ی کچلی میاد و می ره....!ولی از همه ی این فکر ها جالب تر اونیه که انگار قدرت خارق العاده داره و هی داره وسوسه ام می کنه که این کار رو انجام بدم و برای اولین بار بعد از دوران نوزادی که به گفته ی دیگران یک تار مو هم نداشتم حس آزاد بودن از این ناحیه رو تجربه کنم ....!
ولی نمی شه.... من که این همه ساله که موهام بلنده و نمیذارم کسی چپ نگاهشون کنه مگه می شه که به همین راحتی کچلش کنم؟!
به فکر کله ی کچل نیما می افتم و اون کلاهش که اتقافا خودم واسه اش خریدم و احساس می کنم از وقتی که کلاه رو میزاره سرش  کلاه خاصیت جادویی پیدا کرده....!

بعد از کلی فکر و درگیری با خودم پرنسس بهم می گه که همنطوری خوبه و لازم نکرده که حس آزادی رو تجربه کنی وگرنه دیگه من پرنسس تو نیستم... و از اونجایی که امر ، امر مطاع اعلی حضرت می باشد از خیر کچل کردن گذشتم و ترجیح دادم سری به گوگل بزنم و عکس آدمهای کچل رو نگاه کنم......!

نظرات ()



گرمه ... خیلی گرمه...!
نویسنده: یلدا - ۱۳۸٩/٥/۱٩

امروز به جای اینکه مثل هر روز دم ظهر برم و پیچ کولر رو بچرخونم تا از این گرمای لعنتی خلاص بشم رفتم و پنجره ی تراس رو تا آخر باز کردم و پرده ها رو تا آخر کشیدم ... خیلی زود اتاق پر شد از رطوبت و گرمایی که حتی نمی شد توش نفس کشید...

می خونه... : « من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری....»
کاش می شد منم همینقدر عاشق باشم...

خورشید خانوم امروز خیلی فوضول  شده هر چی به ساعت 12 نزدیک تر می شیم بیشتر سرک می کشه توی اتاقم.....
گرمه ... خیلی گرمه...

پرنسس (پرنسس = خود خودم) امروز بهم میگه که بیا بریم برنز کنیم و من بهش گوشزد می کنم که همینی که هستی باش و مردم به رنگت نگاه نمی کنن که تو رو بخوان یا نه؟! ولی بهم می گه حیفه این خورشید خانومه فوضول نیست که هدر بره؟! بازم بهش می گم که خودت باش لطفا... اونم ناراحت شد و دیگه باهام حرف نمی زنه...!

اینجا خیلی گرمه... انگار یه حوله رو که با آب داغ خیس کردن رو گذاشتن روی بدن و صورتم ... هیچ جوره نمی تونم نفس بکشم...

می خونه...« من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه ام بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم.....!»
اطرافم رو نگاه می کنم و میبینم که هیچ گوشه ی دنجی نیست که این خورشید فوضول سرک نکشیده باشه....!

دارم کم کم از این گرما و رطوبت به جنون می رسم کلمه ی «جنون» که به ذهنم می رسه یاد شاملو می افتم که می گفت « جز عشقی جنون آسا همه چیز این جهان شما جنون آساست.....!»
فکر می کنم که این جنونی که من بهش مبتلا شدم به همون جنون ربط داره یا نه که از فرط گرما به هیچ نتیجه ای نرسیدم.....
هر چی رو که دست می زنم خیسه... نم داره...
پیچ کولر رو می چرخونم و توی یک چشم به هم زدن همه چی خشک میشه و من با خیال راحت و زیر باد خنک و فوضول کولر! به این گوش میدم....
«من فقط عاشق اینم روزهایی که با تو تنهام کار و بار زندگیمو بذارم برای فردا.......!»


پ.ن) کلافه گی اولین چیزیه که باعث می شه بتونم وبلاگ بنویسم گمان می کنم...!
پ.ن) من فقط عاشق اینم ...>>> شعر زیبای سیاوش قمیشی...!

نظرات ()



از مرگ...!
نویسنده: یلدا - ۱۳۸٩/٥/٤

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من_باری_ همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
                  از بهای آزادی آدمی
                                            افزون باشد.

جستن
یافتن
و آن گاه
به اختیار خویش برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن_

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ نهراسیده ام.

                                                                  احمد.شاملو.دی ماه ١٣۴١

پ.ن) تا به حال انقدر عمیق بهش فکر نکرده بودم و این بار بود که فهمیدم اونقدر کوچیکه این موضوع که فکر کردن بهش تنها سرگرمی ساده ایه که آم می تونه برای خودش ایجاد کنه...!

نظرات ()



یه خاطره ی نه چندان دور ولی دور شدنی...!
نویسنده: یلدا - ۱۳۸٩/٤/٢٢

از بالا که به سفره نگاه می کنی جای چهار نفر رو می تونی دورش تشخیص بدی و بدونی که اولین جا واسه باباست و کنارش واسه دختر کوچیکه و کنار دیگه اش واسه دختر بزرگه و روبروی چشمای پر نورش یه جا هست که از همه خاص تره و مال یه کسیه که  بی نهایت دوستش داره...!
.
.
.
از بالا که به اتاق دختر ها نگاه می کنی یه باباست و دوتا دخترا و یه آغوش گرم و یه دنیا خنده و خنده و خنده.....!
.
.
از بالا که به این خونه نگاه می کنی یه باباست و دوتا دخترا و یه مامان و این تویی که نمی دونی و نمی فهمی که داری به همه ی دنیای این چهار نفر نگاه می کنی....
.
.
.
ولی حالا بعد از این همه روز و ساعت و دقیقه و ثانیه و لحظه و... وقتی از بالا به این خونه و اتاق و سفره نگاه می کنی جای خالی همون بابا ، همون بهترین بابا ، همون بابای دلسوز ، همون بابای مهربون ، همون بابای....واسه چند روزیه که خالیه و دیگه نیست......
.
.
.
از بالا که به این سفره نگاه می کنی  جای سه نفر رو می تونی دورش تشخیص بدی. اولین جا واسه مامانه و کنارش واسه دختر کوچیکه ست و اونورشم مال اون دختر بزرگه ست و روبروش جای خالیه کسیه که مدتها ، تا بینهایت دختر کوچولوش رو دوست می داشت و شاید هنوز هم داشته باشه......!


پ.ن) به بهترین دوستم و بهترین خواهرم پریسا....
پ.ن) خدایش بیامرزد...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »